|
وقتی اومدم پیشت اونجا عید بود...تو هم یه جوجه ی مریض عیدی گرفته بودی درست یادم نمیاد چند وقت پیشت بودم ولی تو چند هفته ای که کنارم بودی تو سالهای درازی منو چرخوندی باهات دوس شدم ... یه دوست خیلی صمیمی ... یه کم که گذشت عاشق شیطونی هات شدم "هوشو" کوچولوی من چقدر خندیدم برا شیطونی هات ... برا شیطونی هات وقتی از مدرسه برمیگشتی وقتی خونتونو آتیش زدی وقتی اون زن دیوونه رو اونقدر حرصش دادی که مرد وقتی اون کیف حلبی رو انداختیش بالای درخت و مرکبش چکید رو معلم چقدر گریه کردم وقتی : بهت میگفتن پسر کاظم دیوونه وقتی جای کاسه ی ماست تو مهمونی سینی رو لیسش زدی وقتی نخل های شهداد رو جای مادرت بغلش کردی وقتی بهت گفتن بد یمنی و باعث مرگ آدما میشی وقتی نمیتونستی بیشتر از یه مشت خرما بخوری وقتی چوب رو گذاشتی رو سجاده که مامان بزرگت کتکت بزنه هوشو چقدر بهت حسودیم میشد وقتی : با عشق کتاب میخوندی وقتی اینقدر فیلم میدیدی وقتی درس نمیخوندی وقتی همه ی پولتو کتاب و مجله میخریدی وقتی همش مینوشتی و مینوشتی چقدر حس غرور کردم وقتی : روزنامه دیواریت برنده شد وقتی از رییس فرهنگ جایزه گرفتی وقتی که زن گرفتی تو یه جمله : شیفته ی دنیات شده بودم ... چند روزی رو غرق زندگیت بودم تو خیابون و دانشگاه و اتوبوس داستان زندگیتو میخوندم ... راستش ما غریبه بودیم ... شما غریبه گی نکردید .... ممنون از صداقتتون شما که غریبه نیستید هوشنگ مرادی کرمانی + نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 0:46 توسط آنشرلی |
آخرین صفحشو که میخونم با یه لبخند تلخ میبندمشو میزارمش کنار ...سرمو ول میکنم رو بالش و به افکار جالب جلال آل احمد فکر میکنم ... لحافمو میکشم دورمو میخوام بخوابم ... نه دلم میخواد بخوابم نه خوابم میاد ... به فردا فکر میکنم ...به کلاس مزخرف فلسفه و کلاس مزخرفتر جامعه شناسی ... به آرزوهای دورم فکر میکنم ... به خونه ی رویایی توی یه روستای سبز و مدرسه ی روستا ... به غصه هام و دردهام فک میکنم ... به جنون هایی که میان سراغم ... دلم میخواد صد تا از قرصای به درد نخور روانپزشک رو یه جا بخورم ، یادمه لیلی میگفت میمیری ... چقدر با این فکرام لیلی رو اذیت کرده بودمش . چقدر خل بودم ... فکر نکنی الان آدم شدما...چرا من از مردن نمیترسم ؟ چرا اینجوریم من ؟ ... اصلا چرا امشب غصه دارم ؟ بدنم درد میکنه ... استخونام سنگین شدن ... حتی با وجود قرص سرمه ای رنگی که بلعیدم ... بالشمو درست میکنم که بخوابم ... چشام گرم شدن ولی افکار ضد و نقیضم نمیذارن طعم خواب بچشم دلم شاهین نجفی میخواد .... یاد کلاس فردا صبح میفتم منصرف میشم ...ولی نمیشه ... با اینکه چند روزه صداشو نشنیدم ولی صداش تو گوشمه کورمال کورمال دنبال هندزفری میگردم ... خیلی شدید خوشحال میشم که اتفاقی کیفم افتاده کنار تخت ...از لای کتاب آمار پیداش میکنم... صدای شاهین نجفی بازم میپیچه تو اعماق روحم ... داد میزنه سرم انگار ... لحافمو محکم میپیچم دورم که نترسم ... آهنگ "هامون" اش رو گوش میدم ... عاشق اون تیکشم که میگه تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر ...چشامو میبندم و اشک از گوشه ی چشام میریزه رو بالش ... دلتنگم ... دلتنگ چی و کی نمیدونم ... از وقتی دم در دانشگاه پلاکارد زدن که میخوان خون بگیرن دلم میخواد با این دستای کوچیکم و جوجه گیم برم خون بدم ... اینطوری کم خونی کار دستم میده ... اونوقت مریض میشم ... مریض که میشم بهم توجه میکنن و همش قربون صدقم میرن ... منم باور میکنم .... هر روز صبح تصمیم میگیرم برم کتابخونه ی مرکزی ... ولی نمیشه ... میترسم سرویسش دیر بیاد و نرسم کلاسم ... هر روز هزار تا تصمیم میگیرم ...ولی نمیشه تازگیا کتابام نخونده نمیمونن ... هر کتابیکه دستم میرسه میخونم ... غیر کتابای درسیم ... یه ماه از ترم گذشته و من فقط یه فصل زیست شناسی خوندم .... حرصم گرفته .... شاهین نجفی همچنان داره میخونه تو گوشم ... از حرف زن میگه.. از دنیایی میگه که قلبا رو دارن ... از انسانیت میگه ... ولی من حرفاشو گوش نمیدم ... چون همرو حفظم ... فریاد اعتراضش برای ریختن اشکم کافیه .... نمیدونم آلبرت و پنبه کدوم گوشه ی اتاق خوابیدن ... دلم هم نمخواد بدونم ... چون بهشون حسودیم میشه ... از اینکه اونا عروسکن من آدم لجم میگیره .... دلم رفته رفته بیشتر میگیره ... هرچی شب عمیق تر میشه بیشتر یاد تنهاییم می افتم ... حضور اینهمه هم کلاسی و دوست جدید تو زندگیم هم نتونسته حس تنهاییمو آروم کنه ... سر از یه دنیای تو خالی در آوردم ... سرم می افته جای همیشگی آلبرت و پنبه روی تخت و خواب بوسه اشو میکاره رو چشام ... موبایل و شاهین نجفی و همه فکرارو میندازم دور و میخوابم ......... صبح که بلند میشم فقط دارم فکر میکنم دنیای شبانه ی دیروز به حد کافی برای نوشته شدن تو وبلاگم دخترانه بود ؟ + نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 21:32 توسط آنشرلی |
ـ بیا بری دیگه مریم - آخه کجا بیام ؟ الان پام برسه وبلاگم کتک میخورم ، همه از دستم شاکین ـ نه بابا بیا بریم من مراقبتم ... تو که نمیتونی دل از این وبلاگ نویسی بکشی ! ـ آخه تو که نمیدونی ! نزدیکه یه ماهه چیزی ننوشتم ... ـ خوب باشه ... بیا بریم الان بنوس - باشه بیا بریم ... ولی همه چی پای تو ... بریم سلام چرا اینطوری نگام میکنین خوب ؟ باشه ! ببخشید نزن بابا ! چیه خوب ؟ خوب ببخشید ... راستش این مدت تو حال دانشجویی بودم دانشگاه هم رفتیم ... دانشجو هم شدیم ... فهمیدیم ارزش نداشت این همه سال آرزوی دانشگاه رفتن بکنیم دو روزی که از اعلام نتایج و بی خوابی های از خوشحالیه بعدش گذشت رفتیم ثبت نام ثبت نام خیلی ذوق داشت ... خیلی قشنگ بود ... از ۳۰ شهریور رفتم دانشگاه ... سه روز اول که کلاس نبود اصلا ... از یک مهر رفتیم سر کلاسا دانشکده ی علوم تربیتی و روانشناسی از قدم زدن که تو دانشگاه و زیر درختاش سیر نمیشم حالا بماند که چند دفعه گم شدم تو دانشگاه اینجوری نگام نکنین ، طبیعیه زیست شناسی ، روانشناسی عمومی ، فلسفه ، جامعه شناسی ، آمار ، اخلاق و زبان فارسی بد بختی های ترم اول هستند چند دفه ای رفتم دانشکده برق وقتی هم که میرم دانشکده برق گم میشم یه بار هم رفتم تو سلف غذا خوردم که دچار حالت خیییلی بدی شدم روز اول هم یه پیتزای خیییییلی خوشمزه خوردیم هنوز کتاب خونه ی مرکزی رو کشف نکردم دوست دوران راهنماییم که خیلی دوسش داشتم باهام هم دانشکده ایه ... وقتی دیدمش کلی جیغ زدم سه شنبه هم رفتیم دفاع پایان نامه نگاه کردیم کتابامم خریدم ... کلی پولش شد یه کتاب روانشناسی از هیلگارد داریم که من نمیتونم برش دارم . چه برسه بخونمش تو دانشگاه و مخصوصا کلاسمون اونقدر شهرستانی هست که احساس غریبی شدیدی میکنم کلاسمون که از همه جای ایران هستن از شمال بگیرین تا کردستان ... یه جورایی جالبه از ۴۷ نفر ۱۰ نفرش پسره ... اینجاش خییییلی عالیه استاد روانشناسیمون خیلی خوبه ... داور همون پایان نامه ای بود که رفتیم بقیه ی استادامون لهجه دارن قصد دارم شنبه کتاب خونه و استخر رو کشف کنم اونقدر پیاده روی کردم پاهام زخم شدن به قول نیکو بد جور داریم گیج میزنیم خلاصه که خیلی داره خوش میگذره خییییییییلی .... اینم از دانشگاه ........... زندگی جریان داره مریم خانوم ... بدو بهش برسی + نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 19:45 توسط آنشرلی |
جیغ زدم جیغ زدم جیغ زدم همسایه ها اومدن که چی شده ؟ جن دیدین ؟ نه بابا روانشناسی بالینی شبانه دانشگاه سراسری تبریز قبول شدم خدا جوووون ممنونم تو بهترین خدای روی زمین و کهکشانی خدایا خیلی دوستت دارم خیلی از این به بعدش هم تو دستمو بگیرم .... از هر کسی هم که نگرانم بود ممنونم دوس دارم همچین جیغ بزنم که تا ته دنیا برسه صدام + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 0:22 توسط آنشرلی |
عروسک قشنگم سلام .... اومدم که برام بخندی ... یادمه وقتی تو رو واسم خریدن داشتی میخندیدی مثل این گله بالای میز ..اما حالا.... بخند عروسکم مثل من مثل من که کاری به کار گنجیشکا ندارم از من یاد بگیر خندیدن و غصه نخوردنو همچین بخند که فکر کنن هیچ غصه ای تو دلت نیست عروسک قشنگم به کسی نگو توی این اتاق چیا دیدی و چیا شنیدی ... باشه ؟ شتر دیدی ندیدی ! عروسک نازم ... به قهوه های تلخ بی توجه باش قشنگ دوس داشتنیه من به حرفای بی احساس توجه نکن ... اگه دلتو شکستن بازم بخند به خطهای سیاه نقاشی مون فکر نکن .... عزیزک من ؟ قول میدم هر شب ببرمت ستاره هارو تماشا کنیم ... فقط به شرطی که بخندی عروسک قشنگم اگه بخندی قول میدم دیگه هیچ وقت گریه نکنم اگه بخندی قول میدم دیگه قرصامو نخورم ... قول میدم خوب غذا بخورم از ته دلم قول میدم که وقتی پشه اومد تو اتاقم جیغ نزنم ...قول میدم عروسک پشمالوی من با اون چشمات چی میخوای بگی بهم ؟ عروسک مهربونم اگه مثل قبل بشی من بهت قول میدم کمتر بخوابم باشه عزیزم اینقدر غر نزن ... قول میدم کمتر بشینم پای اینترنت ... میدونم دلت برا چشام میسوزه عروسکم میدونم اتاقم خیلی نا مرتبه ... میدونم تو اتاق مرتب دوس داری ... منو ببخش ... یادته اونروز پرسیدی چرا بعضی وقتا جلوی کامپیوتر گریه میکنم ؟ آخه عروسک جونم اگه تو هم بیای اینترنت چیزای دردناک زیاد میبینی ... حرفای بی احساس زیاد میشنوی عروسک جوونم دل من برای خیلی چیزا میسوزه که دل تو نمیسوزه ... آخه عروسکم تو دنیای شما نهنگا خودکشی نمیکنن ... تو دنیای شما ظلمی وجود نداره ... عروسکم تو دنیای شما دوستی معنی داره ببینم ! تو که از اون خرس صورتی چیزی به کسی نگفتی ... میدونی که قصه اش همرو عصبانی میکنه .... عروسک جوونم ! میخوام بهت بگم دختر بودن چه سخته ... میخوام بهت بگم نازک بودن و زود شکستن چه سخته .... آآآآآآآآآآخ عروسک قصه ی من .... میدونم تو هم تنهایی ... میدونم دل تو هم میشکنه ... میدونم تو هم زود میرنجی ... واسه همینه دوستیم با هم نازنین من .. پنبه ی قشنگ من ... بهترین هدیه ی من .... به کسی نگو من باهات حرف میزنم ... اونوقت فکر میکنن من دیوونم ... آخه آدما فکر میکنن شما چیزی نمیفهمین ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت 1 : دلم خیلی گرفته ... از دست خودم ... از دست آدما ... از دست دنیا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت 2 : کتاب راز داوینچی دستمه ... خیلی سرگرمم میکنه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینم عکسه همون عروسکیه که این پستو براش نوشتم ... اسمش پنبه است ... هدیه است .... خیلی دوسش دارم شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت .... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 0:53 توسط آنشرلی |
بي دليل و بي موضوع چند تا پي نوشت تونستم بنويسم ....همين ۱ـ دخترونه : يه نگاه به تو ... از طرف خدا ... زيبايي ، ناب ترين هديه ي خدا به تو ... به بهترينش .... چرا مراقبش نميشي ؟ چرا حراجش کردي ؟ زيباييتو ميگم خانوم خانوما ...... ۳ـ واسه رسيدن پاييز امسال بي قرارم ...واسه باريدن بارون هاش بي قرارم ...واسه راه رفتن رو برگا بي قرارم ...بي قرارم چون ميتونم امسال زيبايي هاشو تقسيم کنم باهات ..... ۴ـ تو ترافيک ، تو چراغ قرمز ، هميشه چشمم دنبال ماشينيه که توش يه کوچولو باشه ...اونوقت بهش دست تکون بدم و شکلک در بيارم ... خلم نه ؟ تو جوابم بعضي ها لبخند ميزنن ، بعضي ها خجالت ميکشن ، بعضي ها به مامانشون نشونم ميدن ، بعضي ها هم خودشونو ميگيرن و ازم خوششون نمياد ...منم که گروه اولي رو بيشتر دوس دارم ، هميشه تو اين فکرم که چي ميشه که بعضي ها ميشن جزو گروه اول بعضي ها جزو گروه آخر .... ۵ـ ليوانهاي چاي و آب خشک شده روي ميز ، کتاب هاي نخونده ، لباس هاي پخش شده رو زمين و اتاق بمب افتاده .... فکر نکنين تو اتاق من آرامش حاکمه ۶ـ جيغ و ويغي را ميندازن اين گنجشکا سر صبحي ،دلم ميخواد بگيرم ماچشون کنم اين شيطونا رو ...ولي اگه ميشه لطفا بزاريد يه کم بيشتر بخوابم ۷ـ روز هاي سبز و روزهاي سرخ بعدش رفت و برام فقط و فقط يه دل پر از نفرت و يه مغز پر از سوال گذاشت .... جوابگوي سوالام کيه ؟ جوابگوي شک و ترديد هام کيه ؟ ۸ـ از اين مسکن ها ، از اين ضد افسردگي ها که هديه کنکوره ديگه دارم خسته ميشم .... حتي لبخند اين گلي که روي ميزه نميتونه به زندگيه سالم برم گردونه ..... ۹ـ چرا بعضي وقتا اينطوري نگام ميکني ؟ چي پشت اين نگاهه ؟ ۱۰ـ زندگي : کتاب ميخونم ، فيلم ميبينم ، مهموني ميرم ، وب گردي ميکنم ، و مهمتر از همه ميخوابم ..... ۱۱ـ شبا وقتي بحث ميکني باهام حس بزرگي ميکنم ... وقتي از شريعتي و افکارش ميگم حس پرواز بهم دست ميده ... وقتي ميگي هدف زندگي آرامشه ، وقتي دارم باهات به کمال ميرسم .... اين يعني خوشبختي ۱۲ـ فکر نميکردم وبلاگم اين همه طرفدار پيدا کنه ...فکر نميکردم اين همه به وبلاگي که فقط دخترا توش نظر ميدن علاقه داشته باشن ...واقعا ممنونم که دوسم دارين ...ممنونم که همش برام آرزوي موفقيت ميکنين ...ببخشيد توي اين آپديتم خيلي چرت و پرت گفتم .... زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست ...... در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اکراه نيست + نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 1:36 توسط آنشرلی |
روزهاي نزديک اعلام نتايج بود و من يه حسي قروقاطي از شوق و نگراني داشتم صبح جمعه بود ،با صداي تلفن از خواب پا شدم ، عمه جون بود و قرارگذاشتن که بريم پيک نيک يه جاي خوش آب و هوا بود با کلي شقايق وحشي و يه چشمه وقتي رفتم کنار شقايق ها احساس کردم........ غروب شد و وقت برگشتن تو ماشين مسعود زنگ زد ، نتونستم جواب بدم اس ام اس زد که ميخوام نتيجه کنکورتو بگم باور نکردم فکر کردم داره سر کارم ميزاره بالاخره بعد از کلي جون به سر کردنم گفت رتبم ۱۹۲۸ شده فقط فهميدم موبايلمو انداختم کف ماشينو شروع کردم به جيغ زدن بقيه هم که خبر ندارن چي شده فکر ميکنن ماري چيزي نيشم زد سرمو از پنجره بيرون کردمو فقط جيغيدم مردم انگاري بد جوري نگام ميکردن .............................. شد وقت انتخاب رشته گيج و منگ بودم بايد از اين رشته هاي محدود دانشگاه ده کوره ي تبريز چيزيو انتخاب ميکردم بد بختي اينجا بود که تهران هم نميخواستم برم زندگي به هم ريخت خوشحالي ها رفت من موندمو درگيري و درگيري وسط اين در گيري ها يه روز موبايلم موند تو اتوبوس يکي از نقاشي هامو با فشار زياد مداد سوراخش کردم تا اينکه دکتر صداقت تير نهايي رو زد و گفت امکانش کمه روانشناسي قبول بشي تا اينکه زدم سيم آخر و انتخاب رشته کردم انتخاب اول روانشناسي زدم و انتخاب دوم فلسفه هر دوشون دانشگاه تبريز کنار خود خود خودت ................................................. دعا کنيد از روانشناسي قبول بشم که خيلي دوسش دارم .................................................. اینم یه عکس دخترانه که خیلی شبیه منه وقتی اونروز کلی شقای وحشی چیده بودم از این عکسهای دخترونه زیاد دارم ، هر کی خواست بگه واسش ایمیل کنم پي نوشت ۱ : يکشنبه يه جشن دخترانه گرفتم که دليلي نداره .... همينجوري الکي ... شايد دنبال دليلي براي شادي پي نوشت۲ : اين روزا سعي ميکنم ديگه به هيچ سبزي فکر نکنم اما انگار نميشه پي نوشت۳ : در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن ، من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم ميرود + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 20:58 توسط آنشرلی |
به نام آفريننده ي پاك ترين احساسات دو تا ديوار صورتي با دو تا كرمي كه با هم تركيب فوق العاده اي از كاغذ ديواري رو توي يه اتاق به نمايش گذاشتن روزهاي گرم تابستون اينا دست به دست هم دادن و دخترانه ترين روزهامو ساختن + نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 1:10 توسط آنشرلی |
يه شروع تازه ، يه سلام تازه ، يه سلام وبلاگي اونم بعد دو سال بزارين اول از همه خودمو معرفي كنم : من از وقتي فهميديم اين دنيا چه شكليه شروع كردم به وبلاگ نويسي يعني درست از 14 سالگي ... نوشتم و نوشتم و نوشتم تا اينكه 16 سالم شد و رسيدم به جاهاي سخت دبيرستانم يعني سوم و پيش دانشگاهي ...تا يادم نرفته بگم كه رشته ام علوم انساني بود درس خوندم و درس خوندم و درس خوندم تا اينكه همين 13 روز پيش كنكور دادمو آزاد شدم ... نميدونم كنكورمو چطور دادم شايد خوب شايد بد ولي اينا مهم نيستن اصلا ... مهم اينه كه كسي كه به اين وبلاگ سر ميزنه مجبوره واسم دعا كنه كه از رشته اي كه دوس دارم قبول بشم ... من روانشناسي باليني دوس دارم و ميخوام وقتي بزرگ شدم يه مهدكودك باز كنم... نظرتون چيه ؟؟؟ آهان ... اينم بگم كه من 18 سال و سه ماه و پنج روزمه و اما در مورد وبلاگ : اسم اين وبلاگ روزهاي دخترانه زندگيه و همينطور كه از اسمش معلومه مخصوص دختراست و هيچ پسري حق ورود نداره دوس دارم اينجا دخترانه ترين احساسات رو در ميون بزاريم اميدوارم روزهاي دخترانه خوبي باهم داشته باشيم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 0:22 توسط آنشرلی |
|